تبليغاتX
saket-o-tanha


saket-o-tanha

" وسيع باش و تنها ، سر به زير و سخت "

دنیای من، دلگرم آرامشی نهفته در دستان توست...

نگاشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 10:12 نگارنده saket-o-tanha| |

تبسم می کنی و مهربانی ژرفی در پس موج لبان توست ....

نگاشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 14:22 نگارنده saket-o-tanha| |

نگاهم مغرور انعکاس لبخند نگاه توست...

نگاشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 1:14 نگارنده saket-o-tanha| |

هر شب، تنها به شوق طلوع لبخند تو بر نگاهم، پلک بر هم می نهم...

نگاشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 18:30 نگارنده saket-o-tanha| |

به سوی من رها کن شعاع گرم نگاه را....

نگاشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 13:59 نگارنده saket-o-tanha| |

گاهی شروع به سخن گفتن می کنیم

دلمان می خواهد تمام ناگفته های زندگی را بگوییم

تمام آنچه که آزارمان می دهد

چه آنهایی که به اشتباه ما شکل گرفته اند و چه آنها که دیگران برایمان ساخته اند

اما نیمه تمام این "گفتن" را رها می کنیم!

چرا رها می کنیم؟!

چون نمی توانیم تمام آنچه را که باید، بگوییم

پس سخن به جایی می رسد که به خاطر نگفتن بعضی لحظه ها

دیگر توان ادامه ی "گفتن" را نداریم...

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

کاش یکی بود که بدون ترس از تمسخر و کنایه هاش میشد کمی باهاش حرف زد

کاش یکی بود که هیچی نمی گفت اما گوش می داد

کاش یکی بود که می فهمید

نگاشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 13:58 نگارنده saket-o-tanha| |

سلام سایه ی من

ندی درون من

آرامش طوفانی هستی من


سلام بر تو ای دستان پنهان همیشه حاضر بر شانه های من

بر تو ای نقاشی طلایی نفس های من


سلام بر تو ای زمزمه های شیرین همیشه همراه با شنودهای من

بر تو ای تپش های تند رسوخ کرده بر نفس های قلب من


سلام سکوت من

سکون من

خروش و هیاهوی گاه بیدار و گاه در تلاطم ، خفته ی من


سلام بر تو ای احساس عشق من

ای شور دوست داشتن من

و ای دوست خوب تنهایی و خلوت من ...


از تو می گویم

از تو می نویسم

از بیدارهای تو که در نگاه من خفته اند

از فریادهای تو که در گلوی من ساکت اند

از شوق تو که در پس دستان من روییده است


از تو می نویسم

از آن خامشی دوست داشتنی تو که مهر شده بر لبان من

از آن سخاوت زلال نگاه تو که نقش شده بر چشمان من

و از آن مهر بی نیاز تو که نشسته بر دستان من...


کاش بدانی که با توام

و آن وجودهای غرق شده در آماج حیات خاک را

شجاعتی بر، داشتِ تو نیست

جسارتی بر پاسداشت تو نیست

...

نگاشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 15:21 نگارنده saket-o-tanha| |

دستانم را گشوده ام و نگاهم را سرایت کرده ام

قلبم را به راهت پیشکش گزارده ام


ای آرامش ساده ی زیبا

به سویم بیا

نگاشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 14:3 نگارنده saket-o-tanha| |

سال نو مبارک...


سال نو سرد

سال نو زیبا

سال نو پر مهر 

سال نو پر امید و انگیزه

مبارک...


به امید رسیدن به روزهای طلایی و پنهان نقش شده بر هستی مان ....

نگاشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 16:57 نگارنده saket-o-tanha| |

یلدا مبارک...

بیست و هفتمین یلدای زندگی من...

امشب هم در تنهایی همیشگی میگذره

و تک شمعی که شبای یلدا روشن می کنم،

این بار با یه نگاه دیگه و با خواستن آرزوهای دیگه می سوزه...

یلدای بیست و هشتم به انتظار پاسخ خوشحال کننده ایی خواهد گذشت

و یلدای بیست و نهم در جایی دیگر...


یلدا مبارک...

نگاشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 13:57 نگارنده saket-o-tanha| |

امروز،

روز آغاز است

نخستین روز هستی من...


ایمان به روشنایی ها و امید به نیکی ها،

به آینده ام

ژرفا، قدرت و انگیزه می بخشد...


برای روزهای طلایی پر لبخندی که به انتظار آنها هستم....

نگاشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 17:20 نگارنده saket-o-tanha| |

چشمانم را بسته ام... می گذرم اما به خداوند می سپارم....
نگاشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 12:3 نگارنده saket-o-tanha| |

باید راهی گشود برای خورشید تا چهره ی خاک گرفته را نوازشی دهد...
نگاشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 23:58 نگارنده saket-o-tanha| |

ترسی زاییده از احساسی ناآشنا بر وجودم رخنه کرده است...
نگاشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 10:23 نگارنده saket-o-tanha| |

دنیای ما دنیای پاکی ها و زلالی ها نیست...
نگاشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 13:12 نگارنده saket-o-tanha| |

ذهنم تهی تر است از همیشه...
نگاشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 8:43 نگارنده saket-o-tanha| |

پیشانی خسته ی مهربانی ات را می بوسم

و به اوج شادی می رسم وقتی

چشمانت را به نشان آرامش بر هم می نهی و تبسم لبانت را می آراید...

نگاشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 0:5 نگارنده saket-o-tanha| |

بر بلندترین نقطه ی زمین ایستاده ام
آرامم
و روحم از اسارت جسم آزاد است
نفسهایم سرشار و گرم است
و لبخند بر چهره ام نقش بسته است...

دستهایم را در فضای اطراف رها کرده ام
آغوشم را گشوده ام
و چشمانم را بر هم گذارده ام...

باد لابلای موهای درهم تاب خورده ام، پیچیده است
و آفتاب بر چهره ام گرمای دلنشینی می پاشد

افکارم به دوردستها سفر کرده است...
و در زیبایی ها غرق است
در آواهای دوست داشتنی
مهربانی ها
لحظه های شاد...
شادی در رگهایم می پیچد
و بر ذرات وجودم عشق می ریزد

حضورت بر من عشق نثار میکند و آرامش
دوستت دارم ای دلیل بودن....
نگاشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت 16:57 نگارنده saket-o-tanha| |

ای آوای آرام سادگی...

دلم برایت تنگ می شود...

ای سکوت های بی وقفه ی قدیمی

ای نشاط بی ریای پنهان شده

ای رنگین کمان نقش شده بر آسمان آشنای کودکی

دلم برایت تنگ می شود...

دلم  برای تمام بودنهایی که

هیچگاه حتی نشانی از آنها نشناختم

تنگ می شود  

در حجم بی وزن زمان رها شده ام

در تاریکی بی مانند نیستی....

نگاشته شده در جمعه 25 شهریور1390ساعت 0:6 نگارنده saket-o-tanha| |

با تمام وجودم
و از ژرفای قلبم،
تمام دنیا را
برای لحظه ایی تبسم
برای آوایی از فراخواندنم
برای اندکی آرامش
قطره ایی اشک شوق
جرعه ایی عشق

به حراج گذارده ام

شب به پایان می رسد
خریداری نیست
حتی سایه ایی هم!!!

افسوس از رویاهای کودکانه ام

 

نگاشته شده در شنبه 19 شهریور1390ساعت 18:25 نگارنده saket-o-tanha| |

کنار ساختمانهای سر به فلک کشیده

در گوشه ترین نقطه ی خیابان نشسته ام

تو را از میان انبوه سایه ها می بینم

که چگونه به سویم آرام گام برمی داری

لبخند تمام چهره ی غبار گرفته ام را می پوشاند

لباسهایم را جمع و جور میکنم

غبار از چهره می زدایم

چشمانم را به چشمانت دوخته ام

به انتظار یک نگاه از تو، پلک زدن را بر خود حرام کرده ام...

در خیالات خود غرقی

مردی از کنارت میگذرد

حتی تکانی که بر شانه ات میدهد را نمیفهمی


لبخند بر لبانم خشک می شود

نکند مرا هم نبینی!!!


و تو میگذری

بی آنکه مرا ببینی

دستانم به سوی سخاوتت بر راه می ماند

و نگاهم به گامهایت که از من دور می شوند...

در میان سایه ها گم می شوی

مرا باز هم ندیدی



آیا باز هم از برابرم میگذری؟

نگاهم به دنبال توست در میان سایه ها

نگاشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 19:51 نگارنده saket-o-tanha| |

تو را حس کردم

حضورت را به مشام کشیدم

صدای نفسهایت را شنیدم و گرمای وجودت را لمس کردم

هیبت بودنت را در آن شامگاه ساکت و تنها،

در میان خواب سنگین زمین، دیدم...

تو را دیدم و شناختم

پاکی ات را بر وجودم نشاندم و سرشاری ات را چون کودکان گستاخ دزدیدم...  


آرامشت را نقش سجاده ام کردم

بزرگی ات را فرشته ایی بر چادر نمازم

و تبسم های آرام دلنشینت را آوای آرام کلام صداقت و پاکیِ سحرگاه...  


ای یگانه ی یکتای بی همتا

بودنت را بر ذره های کوچک تن خاکی ام ارج می نهم.

نگاشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 18:35 نگارنده saket-o-tanha| |

گلایه نیست!

که تک به تک، نگاه را خانه نیست

یگانگی این دوگانگی

در ورای این دنیای سادگی

هنوز هم

دوتاست!

دو تا، دو تا، دو تا!!


کجاست لحظه ایی که بشکند

این دوگانگی

و آفریند

یک شکوه پر غرور یگانگی؟...

نگاشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 16:28 نگارنده saket-o-tanha| |

من

به تنهایی

به سردی نگاهم

به بی اعتباری دستانم 

به آغوش تهی ام

عادت کرده ام

قصه ی تلخی است این عادت هماره ی همیشگی
آنقدر تلخ که طعم ساده ی زندگی را فراموش کرده ام

...

نگاشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 16:11 نگارنده saket-o-tanha| |

وقتی به مهمانی قلبم آمدی


گمان نمی کردم که آنچنان ماندگار می شوی


که نبودنت حتی برای لحظه ایی


می تواند


تمام هستی ام را


ویران کند...

نگاشته شده در جمعه 21 مرداد1390ساعت 2:2 نگارنده saket-o-tanha| |

نگاه میکنی و در پس هر لحظه از نگاهت
سخنی نهفته است
فریادی زنجیر شده
غریوی خفته است
...
اشک در نگاهت حلقه میزند
سخنی نیست
حرفی نیست

به چشمانت خیره ام
با بی زبانی التماست میکنم
حرفی بزن

نگاه میکنی و هیچ نیست
هیچ
و هیچ...

از سخنان نگفته
از حرفهای به جا مانده و در گذر زمان پوسیده
از احساس خفته
از بودن های بی بودن

بیزارم
...
سخنی بگو

 

نگاشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 17:37 نگارنده saket-o-tanha| |

تمام خوشبختی من اینست

که هر سحر

با گشودن چشمانم

به ناگاه

در دو چشم تو آغاز می شوم...

نگاشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 0:48 نگارنده saket-o-tanha| |

به سوی سپیدی سرازیر می شود روح ویران من


پشت اشکهایم نوری می درخشد


نوری به زلالی اشکهایم

...


لبخند بزن رویای من

نگاشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 18:44 نگارنده saket-o-tanha| |

درود بر تو

درود بر تو یگانه دوست مهربان من

درود بر تو که ساده و مهربان

به مهمانی دلم آمدی

بی ریا و بی منت

به دشت وجودم قدم نهادی


میلادت

روز آغاز بودنت

و روز آغاز سپیدی حضورت

روز آغاز لبخندها و شادی هایت

شاد و فرخنده باد


تولدت مبارک دوست مهربان من

دوستت دارم ای دلیل آرامش زمینی من...

نگاشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 18:33 نگارنده saket-o-tanha| |

به سوی لحظه های من

عطری از عشق

نوری از مهر می پاشی

من برای شادباش این سخاوت

تنها اندکی "حرف" می زنم

کافی نیست

می دانم

نگاشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 16:37 نگارنده saket-o-tanha| |

Design By : Night Melody