پا به این دنیا نهادیم
اما چه سود؟
از غم و اندوه و درد
از پلیدی و بی شرمی و مرگ
سخنها رفت بر نگاه خسته ی تنهایمان
دیدیم اما چه کردیم با دیدگان؟
شنیدیم اما چه گفتیم با زبان ؟
هیچ و هیچ و هیچ ...
خواستیم و خواستیم و خواستیم
پرده بر خواستن های دیگر کشیدیم
گفتیم و تنها بر نیاز خویش گفتیم
گفته های دیگر را هم بر نیاز خویش گفتیم
عیسی و موسی و محمد تحفه ایی
تنها برای آنچه ما در دل خواسته ایم
خدا و اهریمن توشه ایی
برای پوشاندن زخم چشمهای برای ابد بسته ایی
اما چه سود ؟!
چشم بستیم بر نگاه کودکی
بر فغان مادری
بر اشک چهره ی بر خاک آلوده ی پدر
خندیدیم و روی گرداندیم...
گفتیم
آری
اینجا حق است
اکنون خدا ما را بس است...
اما
کجاست آن انسان که برید
دست و پای کودکان خسته ایی
زدود فروغ دیده از چشم اشک آلود سرد خسته اش
کو
کجاست
آن فریاد رس شب های تار ...
نگاشته شده در ;دوشنبه 11 آبان1388ساعت ; 9:8 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |
آیا پروردگار صدای مرا می شنود؟ آیا با صدای بلند پاسخم میگوید؟ یا سکوت می کند و تبسم یا روی برمیگرداند و توجه نمیکند...؟ آیا نوای من از مرز بینهایت ماده میگذرد؟ آیا دنیا صدای مرا در وحشت بی پایانش نمی بلعد؟ آیا بودن محو نمیشود؟ خدایا در کدامین سوی دیدگان هستی؟ در کدامین لحظه جاری هستی؟ در کدامین نقش شکفته ایی؟ لحظه های سبز مرا ایمان و نیرو ببخش ...
نگاشته شده در ;چهارشنبه 29 مهر1388ساعت ; 7:8 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |
آرام آرام
به سوی ژرفای تاریكی كشیده می شوم
ترسها بر من چیره می شوند
خنده ها از من روی برمی گردانند
و سرما بر تنم می نشیند...
روحم تنهاست
چشمهایم بی فروغ است
و خستگی بر جانم رسوخ كرده است
تنهایم
بر من ببار ...
نگاشته شده در ;یکشنبه 19 مهر1388ساعت ; 6:30 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |
آمديم، خواستيم، گفتيم و خوانديم، مهر را هديه كرديم و لبخند را بر لب نشانديم... عشق ورزيديم و عاشق شديم عاشق ميمانيم و دوست داشتن را پاس خواهيم داشت.... هستيم و ميمانيم بسان گذشته و همانند گذشته ... مهربان من، ادامه بده .
نگاشته شده در ;دوشنبه 13 مهر1388ساعت ; 7:39 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |
لحظه ها را به گذر زمان میسپاریم
خواسته ها را به فراموشی میسپاریم
لبخندها را پنهان و اشكها را میپوشانیم
بودن را انكار میكنیم
داشتن را خط میزنیم
شكفتن را از ریشه میزنیم
نگاه ها و گوشها را میبندیم
و آوای قلبها را میمیرانیم
تنها به این خاطر كه، خویش، باشیم و دیگری نه ...
نگاشته شده در ;جمعه 20 شهریور1388ساعت ; 4:31 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |
درود
مدتی میشه که دست و دلم به نوشتن نمیره.
نه به این دلیل که خاطرم خوش نیست، شاید به این دلیل که بهانه ایی برای نوشتن پیدا نکردم ...
از دوست داشتنی های زندگی دور افتادم
نه ورزش می کنم، نه کتاب می خونم، نه سه تار می زنم، نه مینویسم، و نه هیچ کاره دیگه ایی ... انجام نمیدم دیگه!
گویی که زده به سرم...
واسه همش دلیل دارم و واسه ی هیچ کدوم هم دلیل ندارم ... !!
خواستم تکلف های گذشته رو کنار بذارم و گاهی هم ساده و به زبون خودمونی بنویسم ...
اینجوری بهتره، شاید به دل بنشینه ...
اما بگم از ...
از زندگی، از روزگار، از زمونه ...
عباس تنهاست، روزهاش سخت میگذره، گاهی زنگ میزنه و میگه چرا نمیای؟! نمیدونه که خودش باید زودتر بیاد! منتظره جوابه، از کجا ؟! خوب از همون جا که باید بهش جواب بدن دیگه ...
عسل، واسه خودش خانوم دکتری شده، هر روز میره داروخونه، جمعه ها رو بیشتر دوست داره، آخه از صبح میره اونجا ! فقط باید سر از کارش در بیاریم که چه شلوغ بازی ه اونجا راه میندازه که اینقدر جمعه ها رو دوست داره ...
داداشی سعید، همش کار میکنه، شبا ساعت 10 هم که زنگ بزنی داره خواب هفت پادشاه میبینه، هر کار هم میکنیم که بهمون پلوی عروسی بده؛ میخواد کلک بزنه و خودشو میزنه به اون راه! اما خبر نداره تا پلو نده پریسا رو بهش نمیدیم ...
جادوگر کوچولو، مدتیه که پیداش نیست ! نمیدونم چه اتفاقی واسش افتاده ! شاید گرفتاره، شاید مریض شده، نمیدونم !
مینا، یکم خسته است، دارم کمکش می کنم که آروم و خوب باشه، مثه همیشه اش ...
Eva بهش ماموريت خورده، رفته به يه كره ی ديگه، اما wall-e رو فراموش نكرده، بهش pm ميزنه و احوالش رو ميپرسه ...
سارا، میخواد کلک بزنه، میخواد لیسانسش رو سه ساله بگیره و به دانشگاه آزاد نشون بده میشه سر اون هم کلاه گذاشت! الان هم همش در پی ه اینه که کجا کلاس هست بره و اسکیت و هاکی و دو و ... یه عالمه ورزشی که بلده رو بهتر کنه ..
"ناز دونه" دیگه با من نیست. صاحبش بردش. دلم واسش تنگ شده. یعنی دلم واسه ساز زدن باهاش تنگ شده ...
نگار، گرفتار هاشم شده، کمکش میکنه که خوب درس بخونه تا وارد دانشگاه بشه، دیگه از من هم حساب نمیبره! درسای خودش رو زمین مونده! مگه دستم بهش نرسه ...
و ساکت و تنها ... حوصله اش سر رفته، دوست داره زودتر مهر بشه ، دوباره کاراش شروع بشه و سرش شلوغ پلوغ شه ...
نگاشته شده در ;دوشنبه 9 شهریور1388ساعت ; 2:35 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |
درباره ی من

)) همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان / به کدام دوست گویم که محل راز باشد((
پرودگار تمام زیبایی های وجودش را تقدیم من کرد و مرا آموخت عاشق باشم و عاشقانه زندگی کنم . من نیز در میان شور نهفته در عظمت زندگی آموختم در صحنه ی یکتای هنرمندی اش ¸ تمام مهربانی وجودم را نثار کنم به همه ی دلهای مهربان دنیا و دوست بدارم همه ی آنانی را که به مهر و عشق در زندگی ام حضور دارند. احساس من و سادگی پنهان آن ¸ تنها سرمایه ی زندگی من است . به حضورش ونگاه صادقانه اش مغرورم و هرگز با رنگهای رنگین کمان هزار رنگ آسمان دلها فریبش نمی دهم . چشمان روح مهربانی که او را مهر نثار می کند ¸ می پرستم و عاشقانه و کودکانه ستایشش می کنم. و من نیز به پاس این سرشاری ¸ آنانی را که حضور مهربان خویش را در طراوت و سادگی کودکانه ی زندگی من به جای می گذارند ¸ مهربانی ¸ صداقت ¸عشق ¸ لبخند و هر آنچه که از زیبایی های هستی آموخته ام ¸ نثارمی کنم . بزرگ و مهربان بودن شایسته ی پروردگار است و بس . و ما خاکیان تنها می توانیم ذره ای از این مهر را در وجودمان بپروریم ¸ پس چه باشکوه است آن لحظه ای که این پاکی را نثار می کنیم بر قلبی که تولد یافته از آن چشمه ی عشق است و چه زیباست آن لبخند ساده ایی که بر دلی هدیه می کنیم و چه غروری دارد آن هنگام که احساس ژرف خویش را می بخشیم بردلتنگی های هرقلب دلتنگی . قلب پاک مهر روح من تقدیم به شادترین و سرشارترین روح های دنیا.... و اما آخرین سخن : " چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد/ وسیع باش و تنها/ سر به زیر و سخت "
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نگاشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY