saket-o-tanha
" وسيع باش و تنها ، سر به زير و سخت "
گاهی
شروع به سخن گفتن می کنیم دلمان
می خواهد تمام ناگفته های زندگی را بگوییم تمام
آنچه که آزارمان می دهد چه
آنهایی که به اشتباه ما شکل گرفته اند و چه آنها که دیگران برایمان ساخته اند اما
نیمه تمام این "گفتن" را رها می کنیم! چرا
رها می کنیم؟! چون
نمی توانیم تمام آنچه را که باید، بگوییم پس
سخن به جایی می رسد که به خاطر نگفتن بعضی لحظه ها دیگر
توان ادامه ی "گفتن" را نداریم... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- کاش
یکی بود که بدون ترس از تمسخر و کنایه هاش میشد کمی باهاش حرف زد کاش
یکی بود که هیچی نمی گفت اما گوش می داد کاش
یکی بود که می فهمید سلام سایه ی من ندی درون من آرامش طوفانی هستی من سلام بر تو ای دستان پنهان همیشه حاضر بر شانه های من بر تو ای نقاشی طلایی نفس های من سلام بر تو ای زمزمه های شیرین همیشه همراه با شنودهای من بر تو ای تپش های تند رسوخ کرده بر نفس های قلب من سلام سکوت من سکون من خروش و هیاهوی گاه بیدار و گاه در تلاطم ، خفته ی من سلام بر تو ای احساس عشق من ای شور دوست داشتن من و ای دوست خوب تنهایی و خلوت من ... از تو می گویم از تو می نویسم از بیدارهای تو که در نگاه من خفته اند از فریادهای تو که در گلوی من ساکت اند از شوق تو که در پس دستان من روییده است از تو می نویسم از آن خامشی دوست داشتنی تو که مهر شده بر لبان من از آن سخاوت زلال نگاه تو که نقش شده بر چشمان من و از آن مهر بی نیاز تو که نشسته بر دستان من... کاش بدانی که با توام و آن وجودهای غرق شده در آماج حیات خاک را شجاعتی بر، داشتِ تو نیست جسارتی بر پاسداشت تو نیست ...
دستانم را گشوده ام و نگاهم را سرایت کرده ام قلبم را به راهت پیشکش گزارده ام ای آرامش ساده ی زیبا به سویم بیا
سال نو مبارک... سال نو سرد سال نو زیبا سال نو پر مهر سال نو پر امید و انگیزه مبارک... به امید رسیدن به روزهای طلایی و پنهان نقش شده بر هستی مان ....
یلدا مبارک... بیست و هفتمین یلدای زندگی من... امشب هم در تنهایی همیشگی میگذره و تک شمعی که شبای یلدا روشن می کنم، این بار با یه نگاه دیگه و با خواستن آرزوهای دیگه می سوزه... یلدای بیست و هشتم به انتظار پاسخ خوشحال کننده ایی خواهد گذشت و یلدای بیست و نهم در جایی دیگر... یلدا مبارک...
امروز، روز آغاز است نخستین روز هستی من... ایمان به روشنایی ها و امید به نیکی ها، به آینده ام ژرفا، قدرت و انگیزه می بخشد... برای روزهای طلایی پر لبخندی که به انتظار آنها هستم.... پیشانی خسته ی مهربانی ات را می بوسم و به اوج شادی می رسم وقتی چشمانت را به نشان آرامش بر هم می نهی و تبسم لبانت را می آراید...
ای آوای آرام سادگی...
دلم
برایت تنگ می شود... ای
سکوت های بی وقفه ی قدیمی ای نشاط بی ریای پنهان
شده ای رنگین کمان نقش شده
بر آسمان آشنای کودکی دلم برایت تنگ می شود... دلم
برای تمام بودنهایی که هیچگاه حتی نشانی از آنها نشناختم تنگ می شود
در حجم بی وزن
زمان رها شده ام در
تاریکی بی مانند نیستی....
با
تمام وجودم
کنار ساختمانهای سر به فلک کشیده در گوشه ترین نقطه ی خیابان نشسته
ام تو را از میان انبوه سایه ها می
بینم که چگونه به سویم آرام گام برمی
داری لبخند تمام چهره ی غبار گرفته ام
را می پوشاند لباسهایم را جمع و جور میکنم غبار از چهره می زدایم چشمانم را به چشمانت دوخته ام به انتظار یک نگاه از تو، پلک زدن
را بر خود حرام کرده ام... در خیالات خود غرقی مردی از کنارت میگذرد حتی تکانی که بر شانه ات میدهد را
نمیفهمی لبخند بر لبانم خشک می شود نکند مرا هم نبینی!!! و تو میگذری بی آنکه مرا ببینی دستانم به سوی سخاوتت بر راه می
ماند و نگاهم به گامهایت که از من دور
می شوند... در میان سایه ها گم می شوی مرا باز هم ندیدی آیا باز هم از برابرم میگذری؟ نگاهم به دنبال توست در میان سایه
ها
تو را حس کردم حضورت را به مشام کشیدم صدای نفسهایت را شنیدم و گرمای وجودت را لمس کردم هیبت بودنت را در آن شامگاه ساکت و تنها، در میان خواب
سنگین زمین، دیدم... تو را دیدم و شناختم پاکی ات را بر وجودم نشاندم
و سرشاری ات را چون کودکان گستاخ دزدیدم...
آرامشت را نقش سجاده ام کردم
بزرگی ات را فرشته ایی بر چادر نمازم و تبسم های آرام دلنشینت را آوای آرام کلام صداقت و پاکیِ
سحرگاه...
ای یگانه ی یکتای بی همتا بودنت را بر ذره های کوچک تن خاکی ام ارج می نهم.
گلایه نیست! که تک به تک، نگاه را خانه نیست یگانگی این دوگانگی در ورای این دنیای سادگی هنوز هم دوتاست! دو تا، دو تا، دو تا!! کجاست لحظه ایی که بشکند این دوگانگی و آفریند یک شکوه پر غرور یگانگی؟... من به تنهایی به سردی نگاهم به بی اعتباری دستانم به آغوش تهی ام عادت کرده ام وقتی به مهمانی قلبم آمدی گمان نمی کردم که آنچنان ماندگار می شوی که نبودنت حتی برای لحظه ایی می تواند تمام هستی ام را ویران کند... نگاه میکنی و در پس هر
لحظه از نگاهت تمام خوشبختی من اینست که هر سحر با گشودن چشمانم به ناگاه در دو چشم تو آغاز می شوم... به سوی سپیدی سرازیر می شود روح ویران من
پشت اشکهایم نوری می درخشد
نوری به زلالی اشکهایم
... لبخند بزن رویای من
درود بر تو درود بر تو یگانه دوست مهربان من درود بر تو که ساده و مهربان به مهمانی دلم آمدی بی ریا و بی منت به دشت وجودم قدم نهادی میلادت روز آغاز بودنت و روز آغاز سپیدی حضورت روز آغاز لبخندها و شادی هایت شاد و فرخنده باد تولدت مبارک دوست مهربان من دوستت دارم ای دلیل آرامش زمینی من... به سوی لحظه های من عطری از عشق نوری از مهر می پاشی من برای شادباش این سخاوت تنها اندکی "حرف" می زنم کافی نیست می دانم
دوستت دارم ای دلیل بودن....
و
از ژرفای قلبم،
تمام
دنیا را
برای
لحظه ایی تبسم
برای
آوایی از فراخواندنم
برای
اندکی آرامش
قطره
ایی اشک شوق
جرعه
ایی عشق
به
حراج گذارده ام
شب
به پایان می رسد
خریداری
نیست
حتی
سایه ایی هم!!!
افسوس
از رویاهای کودکانه ام
قصه
ی تلخی است این عادت هماره ی همیشگی
آنقدر
تلخ که طعم ساده ی زندگی را فراموش کرده ام
...
سخنی نهفته است
فریادی زنجیر شده
غریوی خفته است
...
اشک در نگاهت حلقه میزند
سخنی نیست
حرفی نیست
به چشمانت خیره ام
با بی زبانی التماست میکنم
حرفی بزن
نگاه میکنی و هیچ نیست
هیچ
و هیچ...
از سخنان نگفته
از حرفهای به جا مانده و در گذر زمان پوسیده
از احساس خفته
از بودن های بی بودن
بیزارم
...
سخنی بگو
| Design By : Night Melody |


