تبليغاتX
saket-o-tanha
 

فردا عاشوراست...

فردا 

روز سیاهی است 

اما به حضور قدمهای ایرانیان در میان سیاهی ها سبز می شود 


فردا

 روز مصلوب شدن آزادگی است

اما هموطن من

آزادی اش را از میان چنگال خونین اهریمنان رها می سازد


فردا

روز ننگ قرمز پوشان سیاهی است

و مردم من 

فریاد سبز خود را

چون تیرناپیدای "آرش" بر قلب سیاه اهریمن فرو خواهد آورد


فردا عاشوراست

ایران کربلاست

ایرانی سبز، همپای "حسین" ندای آزادی اش را فریاد می زند ...

 

 


 

نگاشته شده در ;شنبه 5 دی1388ساعت ; 0:10 AM ; توسط : افسانه گرجستانی |


سپاس

پروردگار مهربانی ها و زیبایی ها

خداوند والا و بخشنده ی ما ...

از آنچه بر ما از عظمت و بزرگی ات

مهر و مهربانی ات

عشق و پاکی ات

و بی کرانگی و قدرتت بخشیدی،

سپاس

سپاسی بینهایت و بی کران


 

نگاشته شده در ;پنجشنبه 26 آذر1388ساعت ; 5:52 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |


تولد تولد تولدت مبارک ....

امروز روز مامان جونه

مامانی جونم تولدت مبارک ...


 

نگاشته شده در ;جمعه 20 آذر1388ساعت ; 3:22 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |


کاش نمی فهمیدی

گریستم

ندانستم بر کدام درد...

آه کشیدم بر این نیستی ها و سیاهی ها

گریستم

شکستم

و ویران گشتم

خواستم پنهان بماند

کاش نمی فهمیدی


 

نگاشته شده در ;پنجشنبه 28 آبان1388ساعت ; 2:14 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |


کاش پایانی بر این اندوه ها باشد

 

نمی دانم چرا خستگی های من این قدر باید روح تو را آزار دهد،

کاش پایانی بر این اندوه ها باشد ...

گلایه هایم را به حساب خودخواهی هایم بگذار و غمهایم را به حساب روح خسته ام .

 

من از فروختن اندوه هایم به پاکی ات رنج می برم

و از پوچی های اندوه بار سردم دلزده ام

 

مرا ببخش

و بر آنچه می گویم تبسم کن

چون تبسم بر غریبی ساده ی کودکان گناه نیست

 

کاش خدا فراموشم نمی کرد

کاش می دانست من از خشمش می ترسم

و از نگاه به سردی گراییده اش هراسانم...

 

فقط می توانم بگویم :

         (( به دل امید نگاهی که داشتم دارم   

                                     هنوز دیده به راهی که داشتم دارم ))

 


 

نگاشته شده در ;پنجشنبه 21 آبان1388ساعت ; 9:58 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |


کو ، کجاست ...؟

پا به این دنیا نهادیم
اما چه سود؟
از غم و اندوه و درد
از پلیدی و بی شرمی و مرگ
سخنها رفت بر نگاه خسته ی تنهایمان

دیدیم اما چه کردیم با دیدگان؟
شنیدیم اما چه گفتیم با زبان ؟
هیچ و هیچ و هیچ ...

خواستیم و خواستیم و خواستیم
پرده بر خواستن های دیگر کشیدیم

گفتیم و تنها بر نیاز خویش گفتیم
گفته های دیگر را هم بر نیاز خویش گفتیم

عیسی و موسی و محمد تحفه ایی
تنها برای آنچه ما در دل خواسته ایم

خدا و اهریمن توشه ایی
برای پوشاندن زخم چشمهای برای ابد بسته ایی

اما چه سود ؟!

چشم بستیم بر نگاه کودکی
بر فغان مادری
بر اشک چهره ی بر خاک آلوده ی پدر

خندیدیم و روی گرداندیم...

گفتیم
آری
اینجا حق است
اکنون خدا ما را بس است...

اما
کجاست آن انسان که برید
دست و پای کودکان خسته ایی
زدود فروغ دیده از چشم اشک آلود سرد خسته اش

کو
کجاست
آن فریاد رس شب های تار ...


 

نگاشته شده در ;دوشنبه 11 آبان1388ساعت ; 9:8 PM ; توسط : افسانه گرجستانی |